تبليغاتX
پس کوچه

ماه هنوز به نیمه نرسیده، فکر کنم 14 روزه که نیستی. همه ی فامیل بهم ریختند. نمی دانند نبودنت را باور کنند یا بودن تنها سی سالت را. بیست و شش تیر 1358 آمدی؛ یادم هست که خبر به دنیا آمدنت آن چنان خوشحال کننده بود که مادرم پیشانی اش شکست و کج به ابرو نیاورد. از فرط خوشحالی متوجه نشد که در ماشین را محکم به پیشانی اش زد؛ و حالا که تو رفتی خوشحالم که مادرم زودتر از تو رفت؛ رفت و زود رفتن تو را ندید و چه خوب که ندید. بیست و ششم تیر امسال روز تولدت، 10 روز بود که رفته بودی. تولد امسال بوی وانیل کیک از خانه بیرون نیامد؛ بوی حلوا خانه را پر کرده بود. تو از بوی بد و بوی ماندگی غذای خانگی بدت می آمد و همیشه مراقب بودیم که خانه هیچوقت بوی ماندگی غذا ندهد. خوشبو کننده ی محیط میزدیم تا تو بیایی و شادیت را، انرژی بی حدت را تقسیم کنی. یادم میاد که از آروغ متنفر بودی و همه این را میدانستند. حتی شوخییش هم پذیرفتنی نبود. در حالی که همیشه یک پای قوی بودی برای شوخی کردن. شوخی هایی که زندگی در آن موج میزد. حالا در این چهارده روز همه چیز بهم ریخته؛ کسی که عاشقانه دوستت داشت و دارد ناخواسته و بی اختیار آروغ میزند و بغض می کند و شرمنده از روی توست. گوارشش بهم ریخته و هیچ دلیلی ندارد جز این که نبودنت ویرانش کرده؛ بهم ریختن گوارشش تنها بخش کوچکی از مصیبتی است که بر سرش آمده. وقتی حرف از نبودن به میان می آید؛ تنها کسانی حرف های شاعرانه می زنند که تجربه ی از دست دادن ندارند، اما من بعد از هر مصیبتی و از دست دادنی بی اختیار به یاد پوسیده شدن، تجزیه شدن و تحمل کردن جهان پست و بی رحم می افتم که متاسفانه آن را باید تحمل کرد تا نوبت به ما برسد. همه آرزو می کنند که صبور باشیم... اما یادم هست که تنها سه روز قبل از رفتنت؛ از دلتنگی و پژمرده گی خودت گفتی و قرار گذاشتیم که در این باره ساعت ها با هم حرف بزنیم. یعنی باور کنم که کوه شادی ما دلتنگ بود!!! ؟براستی که باغبان زندگی زیباترین گل ها را می چیند و با سن و سال کاری ندارد تقدیر هرچه باشد همان خواهد شد. و برای تو تقدیر یعنی تصادف. می گویند ما باید صبور باشیم اما با صبوری به چه نتیجه یی خواهیم رسید؟ تو بگو... تو که الان نیازی به صبوری نداری. حالا ما باید بمانیم با خاطره ی خستگی و دلتنگی تو، که ما را بیش از پیش دلتنگ می کند. کمک مان کن تا بتوانیم صبور باشیم تا دلتنگی نبودنت بیش از این ویرانمان نکند. 
نوشته شده توسط میترا مهتریان در ساعت 17:29 | لینک  | 

با چشم ها

ز حيرت اين صبح نا به جای

خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق

بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،

دستان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجيره های خواب.

فرياد برکشيدم:

اينک -»

چراغ معجزه

مردم!

تشخيص نيم شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سوئی به جای اگر

مانده ست آنقدر،

تا

از

کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را!

با گوش های ناشنوائی تان

اين طرفه بشنويد:

در نيم پرده ی شب

« ! آواز آفتاب را

ديديم! »

(گفتند خلق نيمی)

«! پرواز روشنش را. آری

نيمی به شادی از دل

فرياد بر کشيدند:

با گوش جان شنيديم »

«! آواز روشنش را

باری

من با دهان حيرت گفتم:

ای ياوه »

ياوه

ياوه،

خلائق!

مستيد و منگ؟

يا به تظاهر

تزوير می کنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبيد و پاک و مسلمان،

نماز را

«! از چاوشان نيامده بانگی

هر گاو گند چاله دهانی

آتشفشان روشن خشمی شد:

اين گول بين، که روشنی آفتاب را »

« از ما دليل می طلبد

توفان خنده ها...

خورشيد را گذاشته، -»

می خواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خويش

بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب

«. از نيمه نيز بر نگذشته ست

توفان خنده ها...

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزی نظير آتش در جانم

پيچيد.

سرتاسر وجود مرا

گوئی

چيزی به هم فشرد

تا قطره ئی به تفتگی خورشيد

جوشيد از دو چشمم.

از تلخی تمامی درياها

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت شان بود،

احساس واقعيت شان بود.

با نور و گرميش

مفهوم بی ريای رفاقت بود

با تابناکش

مفهوم بی فريب صداقت بود.

( ای کاش می توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بی دريغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتی

با نان خشکشان. –

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن

بيرون نياورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهوم بی دريغ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتابگونه ئی

آنان را

اين گونه

دل

فريفته بودند!

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش می توانستم

- يک لحظه می توانستم ای کاش –

بر شانه های خود بنشانم

اين خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

 

 کاشفان فروتن شوکران: ا. بامداد

نوشته شده توسط میترا مهتریان در ساعت 0:57 | لینک  | 

اشتباه نکنید منظورم فیلم درباره ی اٍلی نیست که این روزها اکران شد و قربانی حوادث اخیر نیز هم. نه! منظورم انیمیشن جذاب و دوست داشتنی up تولید دو کمپانی قدرتمند والت دیزنی و پیکسار است که این روزها در حال اکران است و رتبه ی سوم فروش را دارد. انیمیشن up یا بالا از آن فیلم هایی است که مخاطب بزرگسال و کودکُ - فرقی نمی کند در چه رده ی سنی قرار بگیرد- را با خود به دنیای خیال و فانتزی می برد، در فصل نخست همه چیز کاملا واقعی و طبیعی است تا جایی که برای نخستین بار خون با درگیری دو بزرگسال در فیلم دیده می شود اما در فصل های بعد  به دنیایی پا می گذاریم که در نهایت رویا و تخیل اما تا آخرین لحظه با شخصیت های دوست داشتنی فیلم درگیر شده و با ترس ها و دلهره های آنها شریک می شویم.

up همه ی فاکتورهای سینمای کودک را دارد اما چه جادویی در تولیدات این کمپانی های قدرتمند وجود دارد که مخاطب بزرگسال و کودک را رها نمی کند؟ درک دنیای کودک از ویژگی های بارز سازندگان این آثار به شمار می آید. شوخی، هیجان، دلهره، آموزش، عشق، وفاداری، زندگی، متعهد بودن به سقف و چهاردیواری، حمایت از طبیعت و... تنها بخشی از مفاهیمی است که این انیمیشن با خود به همراه دارد، در حالی که از المان ها و فاکتورهای فیلم برای کودک هم دور نمی شود. براستی این همه خلاقیت و ایده های بکر و نو متاثر از چیست؟ این درست است که موفقیت، در استفاده ی درست از تکنولوژی روز دنیا است، اما up تنها از تکنولوژی قدرتمند بهره نبرده است. فیلم سازان و انیماتورهای ایرانی آن چنان به واقعیت و فضاهای واقع گرا چسبیده اند که متاسفانه جز دلزدگی برای مخاطب خود چیزی به دست نمی آورند.

یکی از بخش های بسیار دوست داشتنی (البته فیلم سرشار از این لحظات است) فیلم زمانی است که راسل قصد جیش کردن در جنگل و طبیعت را دارد. راسل با بیلچه یی در یک دست و تعدادی برگ در دست دیگر با قیافه یی کاملاْ شاد و مسرور، فریاد می زند خیلی دلم می خواست در طبیعت جیش کنم. راسل در حالی این حرف را می زند که خود از حامیان حفظ محیط زیست است اما او می داند که این عمل او آسیبی به جنگل و طبیعت نمی زند و کاملا تربیت شده آن را چال می کند. باید کودکیه شاد و آزادی داشته باشی تا به این لحظات زیبا و کودکانه برسی، این لحظات را تکنولوژی به ارمغان نیاورده بلکه پرواز ذهن و رویا چنان نتایجی را به همراه دارد. ذهن های گرفتار و -به کسی برنخورد- بیمار ما سالیان سال به چنین لحظاتی نخواهد رسید.

عشق، وفاداری، زندگی و امید همه و همه با نشانٍ اٍلی بر سینه ی راسل به نسل جوان اهدا می شود. حال ما با نصیحت کردن و شعار دادن در فیلم هایمان از همه ی این مفاهیم دور می شویم و متعصبانه مدعی هستیم که سینمای غرب سعی در تخریب اذهان کودکانمان را دارد.

یک بار فرصت کردم فیلم را ببینم و دقایق طولانی حرف برای گفتن دارد. لذت تماشای این فیلم را از دست ندهید 

نوشته شده توسط میترا مهتریان در ساعت 2:27 | لینک  | 

محمد مهدي عسگرپور كارگردان سينماي ايران پيرو صحبتهاي اخير، عليرضا سجادپور درباره‌ي سكوت خانه سينما در يادداشتي نقطه‌نظراتش را مطرح كرد.

در متن اين يادداشت خطاب به سجادپور كه نسخه‌اي از آن در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) قرار گرفته است، آمده است:«دوست قديمي؛ آقاي سجادپور با سلام

نظر همکارانم در خانه سينما اين بود که در ايام جاري که همه ما موظف به کاهش تنش‌ها،ايجاد آرامش، رفع خشونت و دعوت به قانون‌گرايي هستيم، پاسخي به تحريکات جنابعالي و ديگر هم‌راي‌هايتان داده نشود ولي چه کنم که چندان صبور نيستم بخصوص در هنگامي که احساس کنم، بي‌انصافي و بي‌تقوايي از خط متعارفش گذشته باشد.

بصورت طبيعي شناخت خانواده سينما و تلويزيون از همکارانشان بسيار متفاوت از شناخت عوامل خارج از اين محدوده نسبت به اين خانواده است. بطور مثال اگر کسي راجع به سوء يا حسن مديريت فرهنگي اظهار نظر کند، بطور نسبي همه همکاران مي‌فهمند که خاستگاه اين سخنان چيست. آيا منافع فردي دليل اصلي بوده يا منافع جمعي. آيا احساس وظيفه ديني يا ملي باعث اظهار نظر شده يا احياناً چيز ديگري. در حالي که افراد بيرون از دايره ممکن است به اشتباه بيفتند و مثلاً اغراض شخصي را عين غيرت ديني تلقي کنند يا گفتار اخلاقي را شعار بدانند.

آقاي سجاد پور! « سکوت مرگبار خانه سينما» به همان ميزان عدم سکوتش هم مي‌تواند براي امثال شما نفع داشته باشد چرا که اظهار نظرش مي‌تواند در دوره تفتيش عقايدي که بناي راه‌اندازي آنرا داريد باعث ويراني‌اش شود و سکوتش هم مي‌تواند انگيزه شما و همکارانتان را در راه‌اندازي پادگان سينما بجاي خانه سينما بيشتر کند چون فتح فيزيک خانه سينما چندان دشوار نيست. البته بايد ياد آوري کنم که خانه سينما در راستاي اساسنامه خود مورخ 17 / 01/ 88 يعني بيش از دو ماه پيش از تاريخ انتخابات مطالبات صنفي خود را از تمامي نامزدهاي رياست جمهوري در قالب 7 پرسش کاملاً حرفه‌اي و صنفي مطرح ساخت که بجز يک نامزد هيچکدام پاسخ ندادند و در مناظره‌هاي تلويزيوني نيز به‌خوبي عيان شد که دست کم فرهنگ الويت اول و دوم برنامه‌هاي آنان نيست و البته که هنرمندان سينمائي در کنار هر چهار کانديداي رياست جمهوري حضور داشتند و براساس حق شهروندي‌شان در بحبوحه انتخابات فعال و جريان‌ساز بودند.

جناب سجادپور! همانقدر که شما انگيزه‌هاي من را خوب مي‌شناسيد من هم تا حدي انگيزه‌هاي شما را از بکار بردن اينگونه ادبيات نظامي ( آنهم پس از فتح کشور دشمن ) مي‌شناسم. اينجانب بعنوان کسي که بيش از بيست و پنج سال سابقه کار اجرايي دارم مي‌گويم که نگران نباشيد، بودجه‌هاي صدا و سيما و ارشاد در انتظار و در اختيار شما و دوستانتان خواهد بود و نيازي به پوشاندن اين نيت تحت‌لواي مقدسات و ارکان جمهوري اسلامي ايران نيست. پس بگذاريد دست کم شما را کمتر سياسي و بيشتر فرهنگي بدانند.

اين راهم بدانيد که با شيوه تفتيش عقايد آن هم پس از عزم عمومي براي آرامش بخشي فقط در کوتاه مدت تکرار مي‌کنم در کوتاه مدت، موفق به حذف هنرمندان برجسته و جايگزين کردن دوستان کم هنر خواهيد شد. يعني همان نقشه‌اي که سالها در سر شما و دوستانتان بود اما زمينه اجرايش فراهم نشده بود و حتماً در تاريخ از شما همانگونه ياد مي‌شود که از مک کارتي و ليست سياه معروفش.

آقاي سجادپور! ارض خداوند وسيع است کسي جاي کسي را تنگ نکرده و روزي هر کس هم مقدر است.

البته من قوياً معتقدم انتخابات پر شکوه 22 خرداد عليرغم فضاي تلخ پس از آن حُسن بزرگي براي کشورمان داشت و آن پيدا شدن فرصت استثنايي براي بيان مکنونات قلبي خيلي‌ها بود. فرصتي که کشف بزرگي را در پي خواهد داشت.

بدون شک ادبيات شما بايد با 4 سال پيش متفاوت باشد چرا که اکنون فرصت بيان شفافِ خودِ واقعيِ آدمها فراهم شده است و لابد چقدر سخت بوده پنهان کردن اين مکنونات در سالهاي ماضي.

تندبادهاي سياست زودگذرند. بر اهل فرهنگ فرض است چنان در بست خردورزي بکوشند تا در فرصتهاي کوتاهي چون انتخابات شور بر خردپيشي نگيرد.

در آخر يادآوري و تأکيد مي‌کنم، من و شما بايد تلاشمان در جهت ايجاد آرامش و گسترش حلاوت آن باشد و بدانيم که پروژه کهنه تفتيش عقايد با آموزه‌هاي ديني هيچ سازگاري و همخواني ندارد.»

نوشته شده توسط میترا مهتریان در ساعت 12:57 | لینک  | 

درباره ی تهران و مشکلات آن بسیار گفته اند و شنیده ایم. اگر از ترافیک آن گفته اند و اینکه از دوران شاهنشاهی تا کنون هیچ شهرداری نتوانسته مشکل ترافیک را رفع کند، بی ربط نگفته اند. اگر از آلودگی هوای تهران گفته اند و آسیب های زیست محیطی و ژنتیکی و... بد نگفته اند. اگر از مهاجرت شهرستانی ها به تهران (نا گفته نماند که این روزها روستاییه به شهر میره، شهریه به تهران و تهرانیه به کانادا و...) گفته اند حرف درستی زده اند. اما تهران تنها اینها نیست! تهران یک ویژگی داشت که با وجود همه ی مشکلاتش دوست داشتنیش می کرد و قابل تحمل. تهران و شهروندانش، بیشترین روح زندگی، پرشورترین جوشش زندگی و گرم ترین درخشش زندگی را در دل خود داشتند. همه ی اعیاد و مراسم های تهران همیشه مثال زدنی بود. نوروزش بوی عطر نرگس و سنبل و طراوت و شادابی در کوچه پس کوچه هایش فریاد می زد، ماه محرم  و ده شب به یادهاماندنی آن هر فرد را با هر دین و آیینی به سمت خود می کشاند، ماه رمضان و بوی آش های خیابانی و خانگی آن در غروب ها همه را به افطار دعوت می کرد و خیلی روزهای خوب و قشنگ دیگر. اگر برف می بارید بر خلاف دیگر شهر های ایران که همه را در لاک خود فرو می برد، تهران یکپارچه شور شادی بود. در پارکها گلوله برف بازی تنها یکی از سرگرمی های خانواده ها بود و...

همه ی این ویژگی های تهران و تهرانی ها را به گذشته گفتم چرا؟ دیروز تهران و تهرانی هایی را دیدم و دیدید و طعم جدیدی را تجربه کردیم که کمتر نشانی از آن تهران پر انرژی و پر جوشش دیده می شد.

دیروز و امروز و نمی دانم تا کی، افرادی را دیدیم با لباس هایی که شبیه لاک پشت های نینجا بودند. این افراد که کم هم نبودند و در دسته های بیست ـ سیتایی در سطح شهر به فاصله های خیلی کم دیده می شدند برای خوشایند و شادی کودکانمان بر سر کوی و برزن شهر نایستاده بودند، قصد تئاتر خیابانی را هم نداشتند که فصل نمایش و تئاتر خیابانی نیست. آن ها آمده بودند برای یکی از همان ویژگی های تهرانی ها، برای همان جوش و خروشی که همیشه در زندگی داشتند. برای همان شیوه یی از زندگی که متفاوتشان کرده با شهرهای دیگر ایران. تهران و تهرانی ها حتی در نحوه ی اعتراض هم متفاوتند، چرا که تهرانی ها در همه حال از زندگی و از بودنشان لذت می برند. آنها اعتراض کردند به شیوه ی خودشان. ولی در حال حاضر تهران دیگر آن تهران شاد و پر شور که در نگاه هر شهروندش زندگی می جوشید نیست. تهران زنده نیست...

پسربچه های تهران آرزوی دیدن لاک پشت های نینجا را داشتند. آنها قهرمانان کارتونی خود را دوست دارند، قهرمانانی که در پی کشف حقایق اند و شاداب و سرخوش اند، کودکانمان از ترس و وحشت بیزارند. و چقدر خوشحالم که پسرم  افراد شبیه به لاک پشت های نینجا را ندید.

نوشته شده توسط میترا مهتریان در ساعت 22:36 | لینک  |